بغض غزل
رمان
درباره وبلاگ


سلام به وبلاگ خودتون خوش امدید.امیدوارم از این وب خوشتون بیاد!

پيوندها
مدل لباس مجلسی
البرز دانلود
نوجوان ایرانی love for always
paydar ta payedar
dost
شاه ماهی
love(وب خودم)
مجموعه داستان های متفاوت
ردیاب خودرو
شماره مهندس ناظر
فورش لامپ زنون 150 وات
همسریابی
فوق روان کننده بتن
درگاه پرداخت رایگان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان رمان و آدرس eshgheroman.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 15
بازدید هفته : 127
بازدید ماه : 358
بازدید کل : 24463
تعداد مطالب : 102
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1



نويسندگان
mozhgan

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:, :: 15:51 :: نويسنده : mozhgan

تا چند ساعت بعد قرار بود بچه ها برسند ، مامان درست روز برگشتشان ، بچه ها رو هم پاگشا کرده بود ، آقاي نواصرينا هم قرار بود بيايند، همه چيز رو حاضر کرده بوديم ، توي اين روزها علاقه ام به سهيل صد چندان شده بود ، اتاقش خيلي ساده و البته شيک و بانمک شده بود ، مطمئنا نيما خيلي خوشحال مي شد که سهيل از تنهايي در اومده و پيش ما زندگي مي کرد ، توي فکر بودم که مامان صدام کرد و گفت:

 

- غزل ، برو پايين ببين اگه سهيل از سر کار برگشته ، واسه اش کيک و قهوه ببري.

- الان مي رم مامان.

به حياط رفتم و متوجه ي صداي ماشين سهيل شدم ، سريع رفتم و درب حياط رو باز کردم و سهيل ماشين رو به حياط برد ، در رو بستم و به کنارش برگشتم و گفتم :

- سلام ، خسته نباشي.

- مي شه آدم همين که از سر کار برگرده خونه ، تو رو ببينه و خستگي تو تنش بمونه و عليک سلام .

- سلام رو اول مي کنن.

- حالا ما آخر کرديم، ايرادي داره؟

- نه نداره ، ببينم مي ياي بالا؟

- نه مي خوام برم يه دوش بگيرم، بعد مي يام.

- پس تا دوش بگيري من مي رم برات قهوه بيارم ، توي سرما مي چسبه.

- باشه برو.

به خونه برگشتم و برايش قهوه درست کردم و با تکه اي کيک که مامان درست کرده بود به پايين برگشتم . هنوز توي حمام بود ، سيني قهوه و کيک رو بر روي ميز گذاشتم و روي تختش نشستم که چشمم به يک پوشه افتاد ، برداشتم و نگاهي بهش کردم اما هيچ ازش نفهميدم آخه انگليسي نوشته شده بود و من در مدت دانشگاهم همه زباني رو ياد گرفته بودم الا زبان تحصيلي خودم رو اما هرچي بود نام و فاميل سهيل روش نوشته بود و زير پوشه آرم و نام بيمارستان بود ، خواستم به باقي صفحات نگاهي بندازم که سهيل از حمام بيرون اومد ، پوشه رو سريع سر جاش گذاشتم و سر جايم نشستم ، نمي دونم متوجه شده بود يا نه اما پرسيد:

- چي کار مي کردي؟

- هيچي ، نشسته بودم .

- خيلي وقته اومدي؟

- نه ، دو، سه دقيقه است.

- خب پس قهوه ي ما چي شد؟

- شکمو اينجاست.

- حالا ما شديم شکمو ؟ بده من قهوه رو.

فنجان قهوه رو به همراه تکه اي از کيک خورد و گفت : ببينم تو درست کرده بودي يا مامان؟

- قهوه رو من اما کيک رو مامان.

- معلوم بود ، آخه کيکش خوشمزه بود.

- منظورت چيه؟

خنديد و گفت: هيچي منظورم اينه که دست پخت تو خيلي خوبه.

- بله که خوبه.

- بر منکرش لعنت.

- آره لعنت، راستي تو کي مي ياي بالا ، الان ديگه بچه ها مي رسن .

- الان موهام رو خشک مي کنم و مي يام ، تو برو.

- داري بيرونم مي کني؟

يکه اي خورد و گفت: نه به خدا ، منظورم اين بود اگه کاري داري منتظر من نموني .

- نه کار ندارم.

- خب پس بمون با هم بريم .

- باشه ، راستي سهيل اين پوشه پرونده است؟

- کدوم؟

- اين که رو ميزته؟

به سمت ميز نگاه کرد و گفت: آره ، مربوط به کارمه ، مگر تو نگاهش کردي؟

- يه نگاه کوچولو البته با اجازه ات.

اخمي از روي عصبانيت کرد و گفت: اجازه رو قبل مي گيرن نه بعد.

- قصد فضولي نداشتم ، فقط جلدش رو نگاه کردم .

با عصبانيت گفت: کار درستي نکردي، بدون اجازه اين کار و کردي.

بغض گلوم رو گرفت و گفتم : ببخشيد، فکر نمي کردم خيلي محرمانه باشه .

- اشتباه فکر کردي، اين فضوليه.

- من که گفتم ببخشيد اصلا من مي رم بالا تو هر موقع کارت تموم شد بيا، بازم معذرت مي خوام.

بدجوري بغض کرده بودم ، از اتاقش بيرون رفتم و روي پله هاي ورودي خونه توي حياط نشستم ، اين بار اولي بود که عصبانيت سهيل رو مي ديدم ، تا به حال با من اين طور رفتار نکرده بود آن هم سر مسئله ي به اين کوچکي ، متوجه منظورش و کارهاش نمي شدم ، حالم خراب شده بود ، فکر اينکه در ايتاليا مهر کسي در دلش جاي گرفته باشه تمام تنم رو مي لرزوند ، از روي پله ها بالا رفتم و در اتاقم رو باز کردم و محکم بستم و به در اتاق تکيه کردم و بلند زدم زير گريه ، فکر مي کردم که اون منو دوست نداره و هنوز منو به چشم خواهرش نگاه مي کنه ، چشمم به کتابخانه و کتابي که نامه اش رو توي آن گذاشته بودم افتاد ، به هم ريخته بودم ، نامه هاش رو برداشتم و از پاکت درآوردم و همه رو با هم از وسط پاره کردم و به زمين ريختم ، نگاه به حلقه ام کردم ، خيلي دوستش داشتم اما از دستم درش آوردم و توي جعبه اي گذاشتم و خواستم که به همراه گيتار براش برگردونم ، نمي دونم چرا با يه اخم کوچکش اين قدر دلم شکسته بود ، از پنجره ي اتاقم به حياط نگاه کردم ، چه شبهايي که از غم دلتنگيش پشت اين پنجره رو به آسمان از دور به او شب بخير نگفته بودم ، چه شب هايي که از درد دوريش از پشت اين پنجره ، از خدا تحمل خواسته بودم و گريه نکرده بودم ، دلم به حال خودم مي سوخت ، آخه تا چه حد غم در ميان باشه ، اين شادي من به يک هفته هم نکشيده بود ، واقعا سهم من از دنيا يک هفته خوشي بود؟ نگاهي به گيتارم انداختم ، واقعا تنها همراه و همدم تنهايي ام بعد از خدا او بود ، براي آخرين بار برداشتمش و انگشتانم رو بر روي تارهاي ظريفش کشيدم ، صداي غم بلند شده بود ، دل آسمان گرفته بود ، همه چيز مي خواست گريه کنه ، با خودم خوندم و به حال خودم گريه کردم :

براي من اين دنيا همانند شبي تار

صداي من نواي تار گيتار

اي موندني در خاطر براي اين دل زار

مي سپرمت به فردا به ياد عشقمون يار

حالا ديگه ز رفتنت واهمه اي ندارم

مي روم از خاطرت براي آخرين بار

حالا ديگه وقت رفتن رسيده، برو خدا نگه دار

برو سفر سلامت خوب من به اميد ديدار

دستم رو از روي تارها بلند کردم و اشکهام رو پاک کردم و کناره پنجره نشستم ، چشمم به روي پله ها افتاد ، سهيل تنها نشسته بود ، سرش رو به سمت پنجره ي اتاق من چرخوند ، برق اشکهاش رو بر گونه اش ديدم ، اما پنجره رو بستم و به اتاقم برگشتم ، فکر مي کردم اشکهاش براي از دست دادن عسله ، گيتار و توي کيفش گذاشتم و به همراه پاکت به پايين برگشتم و کنار سهيل رفتم اما نبود ، خواستم برگردم که صدام کرد و گفت:

- کارم داشتي؟!

به سمت صدا برگشتم ، روي پله هاي زيرين رو به زير زمين نشسته بود ، جواب دادم :

- نه ، اما...

بلند شد و کنار من اومد و گفت: اما چي؟

- اومده بودم اينا رو بهت بدم.

متعجب به من نگاه کرد و گفت: گيتارت رو؟!

- آره ، با اين پاکت.

پاکت رو از دستم گرفت و گفت: اين چيه؟

- باز کن مي بيني.

پاکت رو نگاه کرد و گفت : خب که چي؟

- حلقه ي مادرت و گلهايي که برام گرفته بودي.

 

- خب منظورت چيه؟

- فکر نمي کنم که ديگه لياقت داشته باشم امانت دار يادگار مادرت باشم.

نگاهي بهمن کرد و گفت:

خجالت بکش غزل، اين بچه بازيا چيه که در مياري؟

- بچه بازي يا هرچي، من رفتم بالا بابام اومده.

کيف گيتار را زمين گذاشتم و به خونه برگشتم، صداي زنگ را شنيدم و براي استقبال از بچه ها دوباره به حياط برگشتم، سهيل همان طور ايستاده بود. بي تفاوت از کنارش گذشتم و در رو باز کردم اما به جاي بچه ها آقاي نواصرينا رو ديدم، سلام و احوالپرسي کردم و همگي به خونه رفتيم، سهيل با آرمان صحبت مي کرد و در اين فاصله کوچترين نگاهي به من ننداخته بود، بعد از ساعتي بچه ها رسيدند، از اين که بعد از يک هفته مي ديدمشان خوشحال بودم اما ته دلم غم عجيبي را احساس مي کردم. دوست نداشتم شب تموم مي شد و بچه ها از پيشمون مي رفتند چون دوباره با سهيل تنها مي شدم.

بعد از شام زماني که همگي دور هم نشسته بوديم. مامان رو به من کرد و گفت:

غزل، پاشيد با سهيل بچه ها رو ببريد بيرون و سورپرازيتون رو بهون نشون بديد.

- چه سورپرازي؟

- يادت رفت اين همه زحمت کشيدي؟

سهيل به جاي من جواب داد: نه مامان شما شرط رو باختيد و ديگه سورپرايزي نيست.

مامان بانگراني گفت: آخه چرا؟ مگه چي شده؟

- گفتم که شرط رو باختيد.

- من که به قولم عمل کردم.

- شما آره اما غزل نه.

مامان با عصبانيت چشم غره اي به من رفت و گفت: تو که خوب اين رو مي شناسي، حالا اين يه بار رو خودت ببخشش.

سهيل لبخند مرموزي به من زد و سرش را پايين انداخت. نيما کهکلافه شده بود گفت:

بابا يکي به ما نمي گه اينجا چه خبره؟

مامان گفت: سهيل و غزل براتون يه سورپرايز دارن.

بچه ها مشتاق بوددند و مدام خواستار اينکه بدونند سورپرايز چيه؟ که بابا گفت:

- اصلا پاشيد همگي بريم حياز من به همه مي گم.

همه بلند شدند و به حياط رفتند اما من تنها موندم که ارمان برگشت و به من گفت: تو نمي ياي؟

-نه، بيام چي کار کنم. من که مي دونم.

کنار من روي مبل نشست و بي مقدمه گفت: فکر کنم خيلي دوستش داشته باشي.

با تعجب گفتم: ک رو؟

- خودت رو به اون راه نزن. منظورم سهيله که اين قدر براي بازگشتش پافشاري مي کردي.

- آره خيلي دوستش دارم. اما حالا مگه چي شده؟

- اين طوري دوستش داري؟

-مگه چه ط.ري دوستش دارم؟

- در مورد عسل خسالش راحت بود که دوستش نداره اما تو که ادعا مي کني دوستش داري چرا اينقدر اذيتش مي کني؟

-من اذيتش مي کنم؟!

از سرجاش بلند شد و خواست به سمت حياط بره اما برگشت و گفتک انصاف نداري. اگر انصاف داشتي درکش مي کردي. اون هر کاري مي کنه بهخاطر توست اما تو، واقعا حيف.

اين رو گفت و از خانه بيرون رفت. گيج و کلافه شده بودم،هميشه همين طور مرموز حرف مي زد و با حرف هاش منو به فکر فرو مي برد. داشتم ديوونه مي شدم، بلند شدم و به کنار ديگران به حياط رفتم. همه خوشحال بودند و به پيشنهاد مامان افرين مي گفتند. از اينه سهيل پيش ما بود ابراز خشنودي مي کردند که اقاي نواصري رو به خانمش گفت:

شب خيلي خوبي بود اما ديگه دير وقته. بهتره ما هم زحمت رو کم کنيم.

بعد از کلي تعارف، همگي براي بدرقه آقاي نواصرينا و بچه ها به کنار درب حياط رفتيم که ارمان به دور از چشم همه به سوي من آمد و قبل از اينکه حرفي بزنه من گفتم:

- چرا ميگي بي انصافم؟

- براي اينکه هستي.اومدم بهت بگم به خودت رحم کن.

- چه طور؟

- فقط يه لحظه فکر کن که اگر دوباره بخواد برگرده ايتاليا، اون وقت چي کار مي کني؟

از اين خيال مغزم سوت کشيد.با ترس نگاهي به او کردم و او هم به من نگاه کرد. و آروم گفت:

خوب فکر کن خداحافظ.

چهار روز بعد قرار بود آرمان براي تحويل پايان نامه اش به ايتاليا برگرده، حرفهايش اعصابم را به هم ريخته بود، به خونه برگشتم که صداي سهيل رو شنيدم که با پدر و مادر خداحافظي مي کرد، برگشتم و ن

اهش کردم و رو به من گفت:

شب بخير.

- شب بخير، فعلا با اجازه.

به اتاقم برگشتم و سعي کردم بخوابم اما نمي توانستم. آباژور را روشن کردم و چشمم به تکه پاره هاي نامه افتاد، از سر تخت بلند شدم و تکه ها را جمع کردم و بياختيار به روي قلبم فشردم و به ديوار تکيه دادم و بر لحظات و روزهايي که بر من گذشتند فکر کردم، آرمان راست مي گفت من خيلي بي انصاف بودم از زماني که يادم مي اومد سهيل به من خنديده بود و محبت کرده بود، هيچ کس مثل او، هواي من رو نداشت. من هيچ وقت از او تشکر نکرده وبدم اما حالا که براي اولين بار به من اخم کرده بود، اين رفتار را با او مي کردم و از او ناراحت شده بودم. از خودم بدم امد بود. دلم مي خواست گيتارم پيشم بود، اي کاش مي شد از دلش دربياورم. از سرجام بلند شدم و اروم از اتاق بيرون رفتم و بون سر و صدا از راه پله ها پايين رفتم و به حياط رفتم. نمي خواستم مامان و بابا بيدار شوند، ساعت دو نيمه شب بود، روبروي در اتاق سهيل نشستم. هوا بدجوري سرد بود و لباس گرم تنم نکرده بودم.از زور سرما بلند شدم و به سمت خانه برکشتم اما دوباره پشيمان شدم و رو به در اتاق ايستادم، برگهاي پاييزي زير پام صدا مي داد دلم مي خواست صبح بود، از سرما گريه ام گرفته بود و همه جا تاريک بود وباد مي وزيد، ترسيد بودم، پاهام مي لرزيد، نمي دونستم از سرما بود يا از ترس و يا دلهر. دوباره تصميم گرفتم برگردم که صداي پا از پشت سر باعث وحشتم شد، با ترس به پشت برگشتم و ديدم سهيل ايستاده و منو نگاه مي کنه، سکوت کرده بودم که گفت:

- چرا توي اين سرما اومدي بيرون؟

روم نمي شد سرم رو بالا بيارم و به او نگاه کنم. از اينکه برق چشمهاش به من بخوره مي ترسيدم که دوباره گفت:

- ساعت حدود سه نصفه شبه چرا نخوابيدي؟

- خوابم نبرد.

- چرا خوابت نبرده؟

- نمي دونم، فکر و خيال نمي ذاره بخوابم.

خب چرا لباس نازک پوشيدي، سرما مي خوري ها!

- مهم نيست.

- چرا مهم نيست؟ مريض ميشي و ز دانشگاه عقب مي افتي. حالا چرا اومدي اينجا؟

سرم رو انداختم پايين و گفتم: خواستم بيام پيش تو.

- کاري داشتي که اين موقع شب اومدي پاييد؟

-نه، همين طوري اومدم پايين، آخه.

سکوت کردم و سهيل پرسيد: آخه چي؟

- آخه دلم برات تنگ شده بود.

لبخندي شيرين اما موذيانه زد و گفت: براي من؟!

- آره.

- مگه تو دل هم داري؟

- منظورت چيه؟

-هيچي بابا، حالا نمي خواي بري بخوابي؟

نگاهي به او کردم و گفتم:شب بخير!

چند قدم نرفته بودم که صدام کرد و گفت: اگر خوابت نمي بره بيا پايين پيش من، يه قهوه يا چايي بخور تا گرم بشي.

آروم به سمتش برگشتم و با هم به اتاقش رفتيم و شير قهوه اي درست کرد و براي هردومون آورد و گفت:

- حالا بگو چي کارم داشتي؟

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: راستي تو چرا بيرون بودي؟

-رفته بودم توي کوچه قدم بزنم خوابم نبرده بود اما جواب سوال من اين نبود.

- چي بايد بگم؟

- حقيقت رو، بايد بگي چته.

- من چيزيم نيست.

- پس چرا خوابت نبرده؟

- دليل خاصي نداره.

- اميدوارم. حالا شيرقهوه ات رو بخور تا سرد نشده.

خودش را مشغول نوشيدن نشان داد که طاقت نياوردم و گفتم: گيتارم رو ميدي؟

سرش را بلند کرد و گفت: مي خواي چي کار؟

- مي خوامش.

- بردار ببر.

- تو اجازه ميدي؟

- پس بلدي قبلش هم اجازه بگيري؟

اخمي کردم و گفتم: اينقدر سرکوفت نزن. من که معذرت خواهي کردم.

خنديد و گفت: خوب بابا، چه زود رنج شدي. نه عزيزم من معذرت مي خوام. نبايد اون طور باهات حرف مي زدم يه لحظه عقل از سرم پريد.

از خودم شرمم شد. به چشماش نگاه کردم و گفتم: پس گيتارم رو ميدي؟

- اون واسه توست خواستي بري با خودت ببرش.

-حلقه ام رو چي؟

- ايناهاش.

انگشتش را نشانم داد و حلقه را به انگشتش ديدم و پرسيدم: خودت انداختي؟

- آره.

- حالا چرا به اون انگشت انداختي؟

خنديد و گفت: براي اينکه دخترها فکر کنن ازدواج کردم و بهم گير ندن.

لبخندي زدم و گفتم: مگه بهت گير ميدن؟

- حالا!

- اومدم ببينم هنوز از دستم ناراحتي؟

- براي چي بايد ناراحت باشم؟ آدم مگه از عزيزش ناراحت مي شه؟

خنده اي بر لبانم نقش بست و از سر جام بلند شدم و گفتم: حالا با خيال راحت مي خوابم. گيتارم را بلند کردم و به سمت در رفتم که صدام کرد و گفت: اينو نمي خواي؟

برگشتم و نگاهش کردم و از خوشحالي جيغ آرومي کشيدم و گفتم: پس پيش تو بود؟

- آره وقتي حياط رو مي شستي افتاده بود رو زمين. ديدمش و برداشتم و خواستم که تو يه موقعيت مناسب بهت بدم. همون روز جشن مي خواستم بهت بدم اما نشد. حالا هم بيا بنداز گردنت و قول بده اين دفعه ازش خوب مراقبت کني.

گردنبند رو از دستش گرفتم و گفتمک سهيل!

- جانم.

- چرا عزيزترين وسايلت رو ميدي به من؟

- براي اينکه عزيزتين ها براي عزيزترينه.

- يعني من عزيزترين تو هستم؟

- شک داري؟

نگاهي به او کردم . مثل هميشه چشمانش مي خنديد و دروغ نمي گفت. با ترس پرسيدم: مثل خواهرت برات عزيزم؟

نگاهي کرد و پرسيد: چطور مگه؟

-هيچي ولش کن.

برگشتم برم که صدام زد: غزل!

سرم رو به طرفش برگردوندم و با مهربوني گفت: هميشه بخند.

بغض گلوم رو گرفته بود. قدرت نداشتم از سر جام حرکت کنم، خواستم برم که پاهايم ياري نمي داد. ر. به من خنديد و گفت:

خوابت نگرفته؟ برو بخواب ديگه.

با بغض گفتم: سهيل.

- امر بفرماييد.

نمي دانم چرا اما بي اختيار با صدايي لرزان گفتم: دوستم داري؟

به چشمهام نگاه کرد و برق چشماش تا ته وجودم رو سوزوند، مثل هميشه متين و آروم بود، با شيطنت گفتک

اگر دوستت نداشته باشم که بيچاره ام مي کني، زنده ام نمي ذاري.

زدم زير گريه و بي اختيار اشک ريختم. هراسان به سمتم اومد و مقابلم ايستاد و گفت: چيزي گفتم که ناراحتت کرد؟

حرفي نزدم،دوباره گفت: جان سهيل بگو چي شده؟ اتفاقي افتاده؟

سرم رو بلند کردم و گفتم: مي ترسم.

- آخه از چي؟

- از کابوس.

- از کابوس چي؟

- کابوس اينکه الان بخوابم ببينم تو دوستم نداري.

- اما من که گفتم دوستت دارم.

لحظه اي ساکت ماندم و بعد با لکنت زبان گفتم: با...زم...نثل...خوا...هرت؟

سکوت کرد و حرفي نزد. نگاهم را به چشماش دوختم و گفتم: مي دونم خيلي اذيتت مي کنم اما باور کن...

دستش را روي بيني اش برد به نشانه اينکه حرفي نزنم و آروم گفت: تو دوست داري جاي کدوم باشي؟ خواهرم يا ....

باقي حرفش را نزد. گيتارم را بلند کردم و در را باز کردم و از پله ها بالا رفتم، به کنار در اومد و گفت:

- سعي کن خوب بخوابي. سريع برو تويخونه تا سرما نخوري.

رفتم اما بعد از چند قدم دوباره برگشتم، هنوز کنار در ايستاده بود و گفت:

- مي دونستم برمي گردي، حرفت رو بزن.

با گريه گفتم:

نمي خوام خواهرت باشم.

منتظر شنيدن حرفش نشدم و سريع به خونه برگشتم و به اتاقم رفتم. نمي دونستم چرا اون حرف رو زده بودم اما تمام وجودم اتش مي گرفت. هوا ابري بود. اسمان گرفته بود، انگار مي خواست بارون بباره، اشک آسمون هم بارون بود، اي کاش دل آسمون سبک مي شد، روي تختم خوابيدم، نمي دونم چه قدر گريه کرده بودم که خوابم برد


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه: